یاودود من مرا دریاب
خدایا به ما مهربانی بده............ دلی ساده و آسمانی بده
در یکی روز عجیب، من چرا آمده ام روي زمين؟ من خدايت هستم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد. همه عیب و ایرادهایم را ثبت ميكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد. رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى. حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار! مىزد. آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را پیدا مىكردم یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم. او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته ميتوانست با حداكثر سرعت براند، مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم. گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا مىبرى» او مىخندید و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم. ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت. او مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مىدادند كه به آنها نیاز داشتم. بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا. حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگیناند!» دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.. من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.. این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد. هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید، «ركاب بزن....» الا يا اَيُها المَهدي مُداوم الوَصل ناولها که دردوران هجرانت بسی افتادمشکلها صبا ازنکهـت ـ کویت نسیمی سوی ما آورد زسوزشعله شوقت چه تاب افتاد در دلها چو نور مهر تو تابید بر دلهای مشتاقان زخودآهنگ حق کردندوبربستند محملها دل بی بهره از مهرت حقیقت را کجا یابد ؟ حق از آئینه رویت تجلی کرد بر دلها بکوی خود نشانی ده که شوق تو محبان را زتقوی داد زاد ره٬ زطاعت بست محملها بحق سجاده تزئین کن مهل محراب و منبر را که دیوان فلک صورت از آن سازند محفل ها شب تاریک و بیم موج و گدابی چنین حائل زغرقاب فراق خود رهی بنما به ساحل ها اگر دانستمی کویت بسر می آمدم سویت خوشا اگر بودمی آگه از راه و رسم منزلها چو بینی حجت حق ر بپایش جان قشان ای فیض مَتي ما تَلْقَ مَنْ تَهْوي، دَعِ الدُّنيا وَ اَهْمِلها شوق مهدی(علیه السلام مرحوم ملا احمد محسن فیض کاشانی این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. می خورد. است که می خورد. خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز. آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر ! نان بیاوری.. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند. فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع. می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه. سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند. ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
از حضرت آیة الله بهجت پرسیدند: آقا! این همه بحث راجع به جزیره خضراء میشود، واقعا جزیره خضراء کجاست؟ حضرت آیة الله بهجت فرمودند: جزیره خضراء آن دلی است که امام زمان(عج) در آن تاب بیاورد، اگر امام زمان علیه السلام در دلت آمد، آن دل جزیره خضراء است، مردم باید دور این دل بگردند. کجا میگردی دنبال جزیره خضراء؟! امام زمان همراه توست، چرا ما باید حضرت را منحصر و محصور در آنجا بکنیم؟! من بگویم امام زمان در جزیرهای در فلان کشور تشریف دارند، نخیر، یقینا بدانید که امام زمان علیه السلام از رگ گردن به من و تو نزدیکتر است. گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود طلب از گم شدگان لب دریا میکرد پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی ا زالماس و خشتی از طلا پای های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی پیراهن او کهکشان رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره توفنده اش دکمه پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست ...... پیش از این ها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنای نداشت هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابر ها زود می گفتند این کار خداست پرس و جواز کاراو کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش است آب اگرخوردی عذابش آتش است تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت می کند کچ گشودی دست سنگت می کند کچ نهادی پای لنگت می کند تاخطا کردی عذابت می کند در میان آتش آبت می کند .... با همین قصه دلم مشغو بود خواب هایم خواب دیو وغول بود خواب می دیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرباران گرز آتشین محو می شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده خشم خدا .... نیت من در نماز ودر دعا ترس بودو وحشت از خشم خدا هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک در بود مثل تمرین حساب وهندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه تلخ مثل خنده ای بی حوصله سخت مثل حل صدها مسئله مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانه ای دیدم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر این جا کجاست گفت: این جا خانه خوب خداست گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند با وضوی دست ورویی تازه کرد با دل خود گفت وگویی تازه کرد گفتمش ، پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟! گفت: آری، خانه او بی ریاست فرش هایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است عادت او نیست خشم ودشمنی نام او نور ونشانش روشنی خشم، نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست، معنی می دهد قهر هم با دوست، معنی می دهد هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست قهری او هم نشانه دوستی است .... قیصر امین پور معاویه از او خواست از حالات امام بگوید و او چنین گفت: علی (علیه السلام) را در حالی دیدم که شب پرده های خود را افکنده بود ودر محراب ایستاده . محاسن خود را به دست گرفته و همچون مار گزیده به خود می پیچید و محزون می گریست و می گفت: ای دنیا !!! ای دنیای حرام! از من دور شو .آیا برای من خودنمایی می کنی؟ یا شیفته من شده ای تا روزی در دل من جای گیری؟ هرگز مبادا! غیر مرا بفریب . که مرا در تو هیچ نیازی نیست تورا سه طلاقه کرده ام تا بازگشتی نباشد .دوران زندگی تو کوتاه . ارزش تو اندک وآرزوی تو پست است .آه از توشه اندک ودرازی راه ودوری منزل و عظمت روز قیامت !. بگذار که جهان جای گذر هست و گذر گاه اگر درآئی در باز است و اگر نیایی خدای بی نیاز است... از او خواه که دارد و می خواهد که بخواهی؛ از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی... ای دوست ! زاد برگیر که سفر نزدیک است و ادب آموز که صحبت ملوک بس باریک است و از ندامت چراغی افروز که عقبه تاریک است. چقدر ایمان خوب است!
چه بد می کنند آن ها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر!
دروغ می گویند.
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی، قائمی، موعودی در دل ها نباشد، ماندن برای چیست؟
و اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد، دیدن را چه سود؟
(دیده را فایده آنست که دلبر بیند گر نبیند چه بود فایده بینایی را)
دکتر علی شریعتی همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویى
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟!
به كسى جمال خود را ننمودهیى و بینم
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گویى!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى!
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویم
شدهام ز ناله، نالى، شدهام ز مویه، مویى
همه خوشدل این كه مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مویى!
چه شود كه راه یابد سوى آب، تشنه كامى؟
چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟
شود این كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلویى؟!
بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!
سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین كنار جویى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بویم
نه دماغ این كه از گل شنوم به كام، بویى
ز چه شیخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!
رخ شیخ و سجدهگاهى، سر ما و خاك كویى
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمى
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویى!
نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكین
كه به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویى
"فصیح الزمان شیرازى" (رضوانى) مصطفی سیرت، علی فر، فاطمه عصمت، حسن خو هم حسین قدرت، علی زهد و محمد علم مه رو شاه جعفر فیض و کاظم حلم و هشتم قبله گیسو هم تقی تقوا، نقی بخشایش و هم عسکری مو مهدی قائم که در وی جمع، اوصاف شهان شد پادشاه عسکری طلعت، نقی حشمت، تقی فر بوالحسن فرمان و موسی قدرت و تقدیر جعفر علم باقر، زهد سجاد و حسینی تاج و افسر مجتبی حلم و رضیه عفت و صولت چو حیدر مصطفی اوصاف و مجلای خداوند جهان شد یَا اَیها العَزیز مَسنا وَ اَهلَنا الضُّر... فَاَوف لَنا الکَیل (سوره یوسف، آیه 88 ) پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز آخر کجا روم به کجا ایها العزیز رو از من شکسته مگردان که سالهاست رو کردهام به سوی شما ایها العزیز جان را گرفتهام به سردست و آمدم از کوره راههای بلا ایها العزیز وادی به وادی آمدهام از درت مران وا کن دری به روی گدا ایها العزیز چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز خالیتر از دو چشم من این جان نیمه جان محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز - ما- جان و مال باختگان را رها مکن بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز دستم تهی است... راه بیابان گرفتهام دست من و نگاه شما ایها العزیز مریم سقلاطونی مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود ؛ مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود ؛ مراقب رفتارت باش كه عادت مي شود ؛ مراقب عادت باش كه شخصيتت مي شود ؛ مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود. می ترسم من خدای بزرگ را دوست دارم ولی از نا خدایان کوچک می ترسم من محمد (ص) را دوست دارم ولی از گروه القاعده می ترسم! من علی (ع) رادوست دارم ولی از شریح قاضی می ترسم! من فاطمه (س) را دوست دارم ولی از زمین خواران سیرجان و فدک می ترسم! من حسن (ع) را دوست دارم ولی از جنگ قدرت می ترسم! من حسین (ع) را دوست دارم ولی از اصلاح طلبان اصولگرا می ترسم! من سجاد (ع) را دوست دارم ولی از عامل بی علم می ترسم! من باقر (ع) را دوست دارم ولی از عالم بی عمل می ترسم! من جعفر صادق (ع) را دوست دارم ولی از شیعه با شور وبدون شعور می ترسم! من موسی کاظم (ع) را دوست دارم ولی از قرآن مجالس ختم می ترسم! من رضا (ع) را دوست دارم ولی از نتیجه انتخابات مجلس هشتم می ترسم! من محمد تقی (ع) را دوست دارم ولی از تقواداران متحجر می ترسم! من هادی (ع) را دوست دارم ولی از بازیگران سیاست می ترسم! من حسن عسکری (ع) را دوست دارم ولی از زندانبان بی منطق می ترسم! من مهدی (عج) را دوست دارم ولی از انجمن حجتیه می ترسم! من زینب (س) را دوست دارم ولی از لبریز شدن صبر محرومان می ترسم! من ابالفضل (ع) را دوست دارم ولی از جناح راست و چپ می ترسم! من علی اکبر (ع) را دوست دارم ولی از ازدواج و بیکاری می ترسم! من حقیقت را دوست دارم ولی از فیلتر شدن می ترسم! می ترسم....! می ترسم....! می ترسم....! منبع مطلب :یاس بهشت جمعه ديگري هم در غم غيبت و غربت او گذشت. نمي دانم چشمان ما به راه بود که بگويند چشماني به راه ماند يا نه. نمي دانم ديده هاي ما گريان بود که بگويند ديده هايي گريان ماند يا نه. نمي دانم ندبه اي خوانده شد که بگويند ندبه هايي خوانده شد يا نه. نمي دانم دلي براي نديدن او تنگ شد که بگويند دلهايي تنگ ماند يا نه. نمي دانم اصلا کسي.... نمي دانم اصلا کسي منتظر بود که او بيايد؟؟ نمي دانم اصلا کسي فرياد زد که او بيايد؟؟ شما را به خدا لحظه اي به خود و به حال امروز خود بيانديشيد و شما را به خدا همين الان لحظه اي خود را محاسبه کنيد که آيا محب در فراق محبوبش همين گونه است که من امروز بوده ام. شما را به خدا لحظه اي خود را محاسبه کنيد و از خود بپرسيد که آيا دوست دار حقيقي همين کارها را ميکند که من امروز کرده ام. با خود فکر کنيد که آيا حقيقتا حال من حال کسي است که مي خواهد امام زمانش را ياري کند. با خود فکر کنيد که اگر فردا روزي حضرت زهراي مرضيه سلام الله عليها از شما بپرسند براي پسر من چه کرده ايد چه جواب مي دهيد. انصاف بدهيد, انصاف بدهيد پسر فاطمه تنهاست پسر فاطمه غريب است پسر فاطمه بي ياور است. ما چه مي کنيم؟؟؟!!! آيا جز اين است که غم بر غمش مي افزاييم؟! آيا جز اين است که خون به دلش ميکنيم؟! آيا جز اين است که صبح بيعت مي کنيم و در اولين موضع امتحان بيعت مي شکنيم. آيا جز اين است که روزها و هفته هاي عمر ما مي گذرد و حتي احساس دلتنگي هم نسبت به او نمي کنيم حتي, حتي نامه اي هم به او نمي نويسيم که بعد از آن نامه برگرديم. تازه اين ها همه در مورد ماست که نمک او را خورده ايم ما که هر چه داريم از او داريم. واي بر من، مي ترسم با اين حال که الان دارم اگر بيايد تنهايش بگذارم. مي ترسم با اين حال خراب که دارم خداي نکرده دشمن او بشوم. مي ترسم با اين گناهان که مي کنم اين ته مانده از ايمانم را هم از دست بدهم. مي ترسم وقتي بيايد و فرمان بدهد آيا ياري کننده اي هست که پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله را ياري دهد، از گوشه اي بگريزم که صدايش را نشنوم به خدا مي ترسم و مي دانم که همين الان اين شيطان لعين در دل من القاء مي کند، که نه تو اينگونه نيستي، تو فدايي امام زمان هستي. خدا لعنتت کند شيطان که عقل را از سر من ربوده اي و جاي آن تکبر کاشته اي. من اگر راست مي گويم که فدايي او هستم پس چرا با هر نگاه ناروايم دل مبارک او را خونين مي کنم. من اگر راست مي گويم فدايي او هستم پس چرا با هر دروغ و غيبتم سنگي به رشته مهر آن بزرگوار پرتاب مي کنم. پس چرا مدام در سرم هواي دنيا مي پرورانم، به جاي اينکه به هواي او باشم. پس من دروغ مي گويم. خدايا! به ما بفهمان که چه هستيم و چه مي کنيم. خداوندا! حقيقتا مقصريم و ما را از اين حالت که هميشه خود را مقصر مي بينيم خارج مکن. پروردگارا! ما را و دل ما را حقيقتا متوجه او کن. رحيما! اگر چه که اينگونه نيستيم که تو به ما نظر رحمت کني، اما به شش ماهه معصوم به ما نظر کن. بارالها! به اين لبهاي خشکيده ي دستان بريده ي ابوالفضل العباس، امام زمان ما را برسان و ما را و اعمالمان را محبوب او کن و ما را به او و او را به ما برسان. و عجّل في فرج مولانا صاحب الزمان
مثل هر روز دگر،
خسته و كوفته از كار، شدم منزل خويش،
منزلم بي غوغا، همسر و فرزندان، چند روزي است مسافر هستند، توي يك شهر غريب،
فرصتي عالي بود، بهر يك شكوه تاريخي پر درد از او .........
پس به فرياد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستي اين عالم و آن بالاها ...... !
شده ام بازيچه ، كه شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانيد خدايي بكنيد؟ و شما ساخته ايد اين عالم ،
با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا به ما بنمائيد ،
قدرت و هيبت و نيروي عظيم خودتان ؟؟؟؟
هيبتا ، ما همگي ترسيديم ! به خداونديتان ،
تنمان مي لرزد ...... !
چون شنيديم ز هر گوشه كنار ، كه شما دوزخ سختي داريد ، ......
آتش سوزنده و عذابي ابدي !
و شنيديم اگر ما شب و روز ، ز گناهان و ز سر پيچي خود توبه كنيم ،
چشممان خون بارد ، و بساييم به خاك درتان پيشاني ، و به ما رحم كنيد ، و شفاعت باشد
و صد البته كمي هم اقبال ، حور و پرديس و پري هم داريد ......
تازه غلمان هم هست ، چوت تنوع طلبي آزاد است !
من خودم مي دانم كه شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زديد ، همه چيز از بخت است !
شده ام من آدم ، اشرف مخلوقات ، (راستي حيوانات ، هر چه كردند ندارد كيفر؟)
داشتم خدمتتان مي گفتم ، قسمتم اين بوده ، جنس من مرد شده ! آمدم من دنيا ،
پدرم اين بوده ، كه به من گفت : پسر !
مذهبت اين باشد ، راه و رسم و روشت اين باشد !
سر نوشتم اين بود ، جنگ و تحريم و از اين دست نعم ..... !
هر چه قرعه من آمد !
راستي باز سوالي دارم ، بنده را عفو كنيد .
توي آن قرعه كشي ، ناظري حاضر بود ؟
من جسارت كردم، آب هم كز سر من بگذشته، پاسخي نيست ولي مي گويم:
من شنيدم كه كسي اين مي گفت:
چشم ز خودش بي خبر است. چشم را آينه اي مي بايد، تا خودش در يابد،
تا بفهمد كه چه رنگي دارد ، تا تواند ز خودش لذت كافي ببرد.
عجبا فهميدم ، شده ام آينه اي بهر تماشاي شما !
به شما بر نخورد ..... ! از تماشاي قد و قامتتان سير نگشتيد هنوز ؟
ظلم و جور و ستم آينه را مي بينيد؟ شايد اين آينه ، معيوب و كج است ،
خط خطي گشته و پر گرد و غبار ! يا كه شايد سر و ته آينه را مي نگريد !
ورنه در ساحتتان ، اين همه زشتي و نا زيبايي؟
كمي از عشق بگوييم با هم.
عرفا مي گويند : كه تو چون عاشق من بوده اي از روز ازل ، خلق نمودي بنده !
عجبا ! عشق ما يك طرفه است ؟ به چه كس گويم من ؟ مي شود دست ز من برداري ؟
بي خيالم بشوي ؟ زوركي نيست كه عاشق شدن ما بر هم ! من اگر عشق نخواهم چه كنم !
بنده را آوردي ، كه شوم عاشق تو ،
كه برايت بشوم واله و حيران و خراب ،
مرحمت فرموده ، همه عشق و مي و ساغر خود را تو زما بيرون كش؟
عذر من را بپذير ! اين امانت بده مخلوق دگر !
مي روم تا كپه ام بگذارم. صبح بايد بروم بر سر كار ،
پي اين بد بختي، پي يك لقمه نان!
به گمانم فردا ، جلوه عشق تو را مي بينم ، در نگاه غضب آلود رئيسم كه چرا دير شده ...... !
خوش به حالت كه غمي نيست تو را ،
نه رئيسي داري ، نه خدايي عاشق ، نه كسي بالا دست !
تو و يك آينه بي انصاف ، كج و كوله است و پر از گرد و غبار ، وقت آن نيست كمي آينه را پاك كني ؟
خواب سنگين به سراغم آمد. كم كمك خواب مرا پوشانيد.
نيمه شب شد و صدايي آمد. از دل خلوت شب، از درون خود من ،
هر چه را مي خواهي، عاشقانه به تو تقديم كنم.
تو خودت خواسته اي تا باشي ! به همان خنده شيرين تو سوگند كه تو ، هر چه را مي بيني .
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هر چه را خواسته اي آمده است. من فقط ناظر بازي توام.
منتظر تا كه چرا يا كه كه را خلق كني!
تو فقط يك لحظه و فقط يك لحظه ، ز ته دل ، ز درون ،
خواهشي نا محسوس ، نه به فرياد بلند ، بلكه از عمق وجود ، ز براي عدم خود بنما ،
تو همان لحظه دگر نا بودي ، به همان سادگي آمدنت .
خواهش بودن تو ، علت خلق همه عالم شد . تو به اعماق وجودت بنگر، ز چه رو آمده اي روي زمين ،
پي حس كردن و اين تجربه ها ، حس اين لحظه تو ، علت بودن توست .
تو فقط لب تر كن ، مثل آن روز نخست ، هر چه را مي خواهي ، چه وجود و چه عدم ،
بهر تو خواهد بود ، در همان لحظه خواستنت ، و تو را ياد نباشد كه چه با من گفتي ،
دلبرم حرف قشنگت اين بود :
شهر زائيده شدن اين باشد تا توانم كه فلان كار كنم و در اين خانه ره عشق نهان گشته و من مي يابم.
پدرم آن آقا، خلق و خويش ، روشش ، ميراثش ، همه اش راه مرا مي سازد.
بنده مي خواهم از اين راه از اين شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردي ، همه را خلق نمودي همه را ،
تو از آن روز كه خودت خواسته پيدا گشتي ، من شدم عاشق تو ، دست من نيست ،
تو را مي خواهم ، به همين شكل و شمايل كه خودت ساخته اي ،
شر و بي حوصله و بازيگوش ، مثل يك بچه پر جوش و خروش ، نا سزا گفتن تو باز مرا مي خواند،
كه شوم عاشق تر، هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،
رشته عشق شود محكمتر .........................!
دير بازي است به من سر نزدي !
نگرانت بودم، تا كه آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندي !
و به آواز بلند ، رمز شب را گفتي :
من چرا آمده ام روي زمين؟
باز هم بادم باش ! مبر از ياد مرا
همه شب منتظر گرمي آغوش توام .
عشق بي حد و حساب من و تو بهر تو باد ............................ !
خواب من خواب نبود ! پاسخي بود به بي مهري من ،
پاسخ يك عاشق ..................................
به خداوند قسم ، من از آن شب ،
دل خود باخته ام بهر رسيدن
به عزيزم به خدا 
![]()
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا
و ما باز رفتیم و رفتیم..
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند،
او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و
این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم
هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.
[![]()
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
قلب عشاق؛ جزیره خضراء



| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


